تبليغاتX
پاییز

اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم

اين روز را اضافه به تقويم مي كنم

 
آن لذت نگاه تماشايي تو را

بين خودم و خاطره تقسيم مي كنم

 
وقتي به انتهاي همين كوچه مي رسم

آنجا به ابتداي تو تعظيم مي كنم

 
حتي تمام پنجره هاي اتاق را

تا لحظه ي عبور تو تحريم مي كنم

 
حتي طلوع روشن خورشيد را، درست

 با لحظه ي ورود تو تنظيم مي كنم

 
روي خطوط خسته و تكراري تنم

خطي از انحناي تو ترسيم مي كنم

 
چشمت چراغ سبز نشان مي دهد به من

فكري به حال سرخي و زرديم مي كنم

 
با اين كه هشت بيت من اندازه ي تو نيست

اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:13 توسط مرتضی شمالی| |

نشست آفتاب بهانه اي بود تا بدانيم كه كجا ايستاده ايم. رو به خورشيد ايستاده ايم يا ...

راه رفته ايم ...يا دويده ايم .... يا پريده ايم؟ كه لايق نام پرنده ايم...

كاش اين نشست ها تداوم يابد و اميدوارم كه (اميدوارم) جاي كاش را بگيرد

هم فال بود و هم تماشا.... دوستان ناديده ام را ديدم و آنها كه باب آشنايي مان آنجا باز شد...

فكر ميكنم كه  كيلومترها ديگر نمي توانند و نخواهند توانست فاصله ي  لارتا شيراز را بيان كنند ...

(آفتاب) شعر جديد لارستان بود.

 

...و يك غزل كوتاه  

اشتياق، انتظار، خلف وعده هاي او

تيك تاك ساعت است، يا صداي پاي او

 

چشمه اي به روي كوه، مي شود يك آبشار

چشم هاي خيس من، روي شانه هاي او

 

آن مسير آشنا، تا ... درست پشت در

هم خودش غنيمتي ست، چند رد پاي او

 

در كه باز مي شود، لحظه هاي بارش است

خانه مي شود پر از، عطر خنده هاي او

 

خنده مي كند حضور او درون آينه

گريه مي كند كسي كه من ... درست جاي او

 

خوانده است آسمان و كهكشان و... هر چه هست

از لب سكوت من، شعر آشناي (او)

 

يك سوال بي جواب، دارم از ستاره ها

اين كه: او همان خداست، يا فرشته هاي او؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:27 توسط مرتضی شمالی| |

غزلی از پدرم


 

اي دلنواز يارم، وي نازنين نگارم

پاي تو و سر من، اي بهترين شكارم

 

مهرت نشسته بر دل، كارم نموده مشكل

اي ماه چارده شب، بي ياد تو خمارم

 

من بي تو بيخود از خود، نامي نبردم از خود

نام شكوهمندت، دائم بود شعارم

 

مهر رخت درخشان، عالم همه پريشان

«والشّمس والضّحيها» ، مصداق آشكارم

 

زلفت كمند جانم، اي مونس روانم

من روز و شب مریدت، با غير تو چكارم

 

فرياد «الاجل» شد، ما را جهان به سر شد

تا كي سراب يارا؟ تا كي عطش نگارم؟

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:37 توسط مرتضی شمالی| |