صداي خش خش تقويم هاي پوسيده
و فصل يخ زده ي ابري نباريده
هنوز هم كه هنوز است چشمهاي زمين
دروغ بودن خورشيد را نفهميده
غروب: هر چه سياه است، هر چه تاريك است
درخت: هر چه كه پاييزي است و خشكيده
سکوت: حرف جهان، سهم ما ز هر فریاد
سراب: هر چه كه تشنه از آب فهميده
صداي بارش باران به قصه ها پيوست
كسي بجز نفس باد، هيچ نشنيده
...
هنوز چشم به راهيم و شمع در دستيم
براي آمدن او كه ماه را ديده
كسي به حرمت شبنم ميان تابستان
كسي به قدمت آن شاخه هاي ناچيده
كسي كه شب به نگاهش، عجيب، حساس است
كسي كه روي عطش هم گلاب پاشيده
«كسي كه سبزتر است از هزار بار بهار»
ز زرد بودن تقويمها نترسيده
...
بيا و پشت همين قافيه سلامم كن
بيا كه قدر تو را هيچكس نفهميده
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت
1:50 توسط مرتضی شمالی| |
