به جای خواندن "کامنت" های تکراری
به جای دیدن "وبلاگ" های اجباری
نشسته ام پس تکرار سرد "اینترنت"
و منتظر که برایم (به روز...) بگذاری
روزگارم گله مندی شده است
(من بگریم، توبخندی)شده است
از دلم یاد نکردی، شاید
عشق هم سهمیه بندی شده است!
هنوز از نفسم بوی بال می آید
صدای تلخ ترین شرح حال می آید
اگر چه قسمت من قصه ای جنوبی بود
هنوز آخر اسمم "شمال" می آید
(شاید برای نوشتن از بهار کمی دیر باشد، اما اینجا، شیراز، هنوز هم می شود بهار را احساس کرد. تقدیم به شما که همیشه بهارید...)
به باغ ها سلام کن
به روزها
به شام ها
به روشن چراغ ها سلام کن
ببوس روی ماه شب
نگاه کن به آخرین نگاه شب
و ماه را در این شب سکوت، با سپیده همکلام کن
برقص بین سبزه های دشت ها
شروع کن...به مقصد تمام بازگشت ها
بیا و با حضور خود
به خنده آشنام کن
به نوترین تن زمین
به فرودین ترین زمان
دوباره احترام کن
بیا که آب رودها
دوباره سبز می شود
به احترام هر گلی که روید از جوانه ها، قیام کن
بیا بهار!
بیا بهار!
شروع قصه با تو بود
بیا و قصه های ناتمام را تمام کن...
من "ما" نمی شوم، اگر از من جدا شوی
زیبا نمی شوم، اگر از من جدا شوی
دیروز را چه دیر، به امروز داده ام
فردا نمی شوم، اگر از من جدا شوی
پاییز من
"سرسبز ترین بهار" ، پاییز من است
"آوای خوش هزار" ، لبریز من است
"گفتند که لحظه ایست روییدن عشق"
اندازه ی سال های ناچیز من است
کویری ام
اما
چشمانم، قناتیست
که هنوز می جوشد...
شعر عاشقانه
این بزم را به یاد تو بر پا نموده ام
یک شعر عاشقانه برایت سروده ام
بن بست ها مرابه چه تهدیدمیکنند؟
من سالهاست،در به دو چشمت گشوده ام
تقدیم به آخرین امید
حضور
بیا و شور به پا کن ، میان عاشق ها
که بی ستاره شده آسمان عاشق ها
کدام مسئله ی حل نگشته باقی ماند
به جز حضور تو ، در امتحان عاشق ها
