تبليغاتX
پاییز

خانه ای نو خریده ام. بزرگتر از پاییز من. خاطرات خوشی از اینجا با خودم خواهم برد، از روزی که به دنیای وبلاگ نویسی آمدم، تا امروز که سه سال و نیم از آن روز می گذرد...

از این به بعد، از همه چیز خواهم نوشت.

در "قطعیت" منتظرتان می مانم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 15:30 توسط مرتضی شمالی| |
... نمی دانم

 

... نمی توانم

 

اصلا، اصلا بگذار این واژه های حقیر

 

لکنت قلمم را به سخره بگیرند

 

بگذار دور بریزم همه را

 

بگذار سکوت، عاشقانه ترین شعر باشد

...

...

...

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 22:47 توسط مرتضی شمالی| |

سبزینه هاش هم متمایل به زرد شد

و لحظه های مبهمش از جنس درد شد

 

آن شاخه های ملتهبِ رو به آسمان

مغلوب حس منجمد فصل سرد شد

 

آن واژه ها که روی دلش می نوشت، بود

آن نامه ها که توی خودش پاره کرد، شد

 

و بعد، توی فاصله ها رفت، رفت، رفت...

درگیر واژه ای - مثلا: برنگرد - شد

 

ساعت درست شصت قدم مانده به غروب

پاندول شبیه مرثیه خوانی مرد شد

 

و بعد، کوچه ای که پر از رد پاش بود

که مملو از صدای زنی دوره گرد شد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 22:34 توسط مرتضی شمالی| |
۱

 

سوگند می خورم!

من

در دادگاه خدایان امروز

سوگند می خورم

که خورشید دور زمین می گردد!

تا وقتی تو، هستی

 

۲

 

خروش دریاها

نجوای جنگل ها

سکوت دشت ها

همه تقدیس توست

تمام آیات مقدس به تو تفسیر می شود

بگذار ابراهیم، لحظه ای تردید کند که تبر را بر دوش تو بگذارد

و مردم

کک ایمانشان هم نگزد

تو، تنها بتی هستی که سخن می گویی!

 

۳

 

ش...ر...م

س...ر...خ

گ...ر...م

...

این ها، منظومه ی واژه های منند که دور تو می گردند

وقتی که روبرویم نشسته ای

و نگاهت نقطه ای نامعلوم از زمین را می کاود...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:22 توسط مرتضی شمالی| |
یک غزل مشترک با سرایش:
 حسین طاهری - مرتضی شمالی - عبدالرضامفتوحی - زينب تحسيني

امشب برای آمدنت در مه بادست سوی ممتد چشمانم
بید است جاری از بن تاریکی ...هی زن!بوز به گیس پریشانم

واکن دریچه چشم تو می لغزد در چایی رقیق شب ایوان
از دور هی سیاهی ناممکن قد بر کش از تلاطم فنجانم...

درابتذال خالی یک تکرار  من روبروی یک شبح تاریک
کم می شود تمام اتاق از من  هی ضربدرخودم شده چشمانم

تنها هبوط کرده ام از برزخ  در سایه های این شب سرگردان
من، پاندولی که می دود از آغاز  هی میرسم به نقطه ی پایانم

هی بال پشت بال در این آبی گم کرده ام تمام وجودم را
هفت آسمان که بی تو گشایم پر  تنهاترین پرنده ی زندانم

یک بیت هدیه نذر لبت کردم یک بیت قرض می دهیم لب را
تا قطره قطره ذوب شوم از تو جاری شود وجود تو در جانم

تکرار می شوم که مرا شاید در خاطرات خوب بگنجانی
تو دور می شوی که شکستن را به لحظه های خویش بفهمانم

با این شکسته های به جا مانده از مرد مبتلابه تب دریا
در ساحل دل تو چه خواهد شد پایان قصه؟هیچ نمی دانم!

هی کوچه باغ درهم گیسویت اینجا تمام فرصت آبادی ست
باد آمد و وزید به مه انگار حس می کنم بدون تو ویرانم.
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:33 توسط مرتضی شمالی| |

اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم

اين روز را اضافه به تقويم مي كنم

 
آن لذت نگاه تماشايي تو را

بين خودم و خاطره تقسيم مي كنم

 
وقتي به انتهاي همين كوچه مي رسم

آنجا به ابتداي تو تعظيم مي كنم

 
حتي تمام پنجره هاي اتاق را

تا لحظه ي عبور تو تحريم مي كنم

 
حتي طلوع روشن خورشيد را، درست

 با لحظه ي ورود تو تنظيم مي كنم

 
روي خطوط خسته و تكراري تنم

خطي از انحناي تو ترسيم مي كنم

 
چشمت چراغ سبز نشان مي دهد به من

فكري به حال سرخي و زرديم مي كنم

 
با اين كه هشت بيت من اندازه ي تو نيست

اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:13 توسط مرتضی شمالی| |

نشست آفتاب بهانه اي بود تا بدانيم كه كجا ايستاده ايم. رو به خورشيد ايستاده ايم يا ...

راه رفته ايم ...يا دويده ايم .... يا پريده ايم؟ كه لايق نام پرنده ايم...

كاش اين نشست ها تداوم يابد و اميدوارم كه (اميدوارم) جاي كاش را بگيرد

هم فال بود و هم تماشا.... دوستان ناديده ام را ديدم و آنها كه باب آشنايي مان آنجا باز شد...

فكر ميكنم كه  كيلومترها ديگر نمي توانند و نخواهند توانست فاصله ي  لارتا شيراز را بيان كنند ...

(آفتاب) شعر جديد لارستان بود.

 

...و يك غزل كوتاه  

اشتياق، انتظار، خلف وعده هاي او

تيك تاك ساعت است، يا صداي پاي او

 

چشمه اي به روي كوه، مي شود يك آبشار

چشم هاي خيس من، روي شانه هاي او

 

آن مسير آشنا، تا ... درست پشت در

هم خودش غنيمتي ست، چند رد پاي او

 

در كه باز مي شود، لحظه هاي بارش است

خانه مي شود پر از، عطر خنده هاي او

 

خنده مي كند حضور او درون آينه

گريه مي كند كسي كه من ... درست جاي او

 

خوانده است آسمان و كهكشان و... هر چه هست

از لب سكوت من، شعر آشناي (او)

 

يك سوال بي جواب، دارم از ستاره ها

اين كه: او همان خداست، يا فرشته هاي او؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:27 توسط مرتضی شمالی| |

غزلی از پدرم


 

اي دلنواز يارم، وي نازنين نگارم

پاي تو و سر من، اي بهترين شكارم

 

مهرت نشسته بر دل، كارم نموده مشكل

اي ماه چارده شب، بي ياد تو خمارم

 

من بي تو بيخود از خود، نامي نبردم از خود

نام شكوهمندت، دائم بود شعارم

 

مهر رخت درخشان، عالم همه پريشان

«والشّمس والضّحيها» ، مصداق آشكارم

 

زلفت كمند جانم، اي مونس روانم

من روز و شب مریدت، با غير تو چكارم

 

فرياد «الاجل» شد، ما را جهان به سر شد

تا كي سراب يارا؟ تا كي عطش نگارم؟

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:37 توسط مرتضی شمالی| |

صداي خش خش تقويم هاي پوسيده

و فصل يخ زده ي ابري نباريده

هنوز هم كه هنوز است چشمهاي زمين

دروغ بودن خورشيد را نفهميده

غروب: هر چه سياه است، هر چه تاريك است

درخت: هر چه كه پاييزي است و خشكيده

سکوت: حرف جهان، سهم ما ز هر فریاد

سراب: هر چه كه تشنه از آب فهميده

صداي بارش باران به قصه ها پيوست

كسي بجز نفس باد، هيچ نشنيده

...

هنوز چشم به راهيم و شمع در دستيم

براي آمدن او كه ماه را ديده

كسي به حرمت شبنم ميان تابستان

كسي به قدمت آن شاخه هاي ناچيده

كسي كه شب به نگاهش، عجيب، حساس است

كسي كه روي عطش هم گلاب پاشيده

«كسي كه سبزتر است از هزار بار بهار»

ز زرد بودن تقويمها نترسيده

...

بيا و پشت همين قافيه سلامم كن

بيا كه قدر تو را هيچكس نفهميده

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:50 توسط مرتضی شمالی| |

خط خطی ام کن

مچاله ام کن

اما مرا دور نینداز

می دانم یک روز برمی گردی

و دستانت دوباره در آغوشم می گیرند

صافتر از همیشه

بازتر از همیشه

می دانم

من، هنوز جایی برای نوشتن دارم...


گوش کن!

می شنوی؟

آنجا، مشرق چشمت

اذان مغرب مرا می گویند...

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:2 توسط مرتضی شمالی| |

به جای خواندن "کامنت" های تکراری
به جای دیدن "وبلاگ" های اجباری

نشسته ام پس تکرار سرد "اینترنت"
و منتظر که برایم (به روز...) بگذاری

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط مرتضی شمالی| |

روزگارم گله مندی شده است
(من بگریم، توبخندی)شده است

از دلم یاد نکردی، شاید
عشق هم سهمیه بندی شده است!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25 توسط مرتضی شمالی| |