خانه ای نو خریده ام. بزرگتر از پاییز من. خاطرات خوشی از اینجا با خودم خواهم برد، از روزی که به دنیای وبلاگ نویسی آمدم، تا امروز که سه سال و نیم از آن روز می گذرد...
از این به بعد، از همه چیز خواهم نوشت.
در "قطعیت" منتظرتان می مانم.
... نمی توانم
اصلا، اصلا بگذار این واژه های حقیر
لکنت قلمم را به سخره بگیرند
بگذار دور بریزم همه را
بگذار سکوت، عاشقانه ترین شعر باشد
...
...
...
سبزینه هاش هم متمایل به زرد شد
و لحظه های مبهمش از جنس درد شد
آن شاخه های ملتهبِ رو به آسمان
مغلوب حس منجمد فصل سرد شد
آن واژه ها که روی دلش می نوشت، بود
آن نامه ها که توی خودش پاره کرد، شد
و بعد، توی فاصله ها رفت، رفت، رفت...
درگیر واژه ای - مثلا: برنگرد - شد
ساعت درست شصت قدم مانده به غروب
پاندول شبیه مرثیه خوانی مرد شد
و بعد، کوچه ای که پر از رد پاش بود
که مملو از صدای زنی دوره گرد شد...
سوگند می خورم!
من
در دادگاه خدایان امروز
سوگند می خورم
که خورشید دور زمین می گردد!
تا وقتی تو، هستی
۲
خروش دریاها
نجوای جنگل ها
سکوت دشت ها
همه تقدیس توست
تمام آیات مقدس به تو تفسیر می شود
بگذار ابراهیم، لحظه ای تردید کند که تبر را بر دوش تو بگذارد
و مردم
کک ایمانشان هم نگزد
تو، تنها بتی هستی که سخن می گویی!
۳
ش...ر...م
س...ر...خ
گ...ر...م
...
این ها، منظومه ی واژه های منند که دور تو می گردند
وقتی که روبرویم نشسته ای
و نگاهت نقطه ای نامعلوم از زمین را می کاود...
امشب برای آمدنت در مه بادست سوی ممتد چشمانم
بید است جاری از بن تاریکی ...هی زن!بوز به گیس پریشانم
واکن دریچه چشم تو می لغزد در چایی رقیق شب ایوان
از دور هی سیاهی ناممکن قد بر کش از تلاطم فنجانم...
درابتذال خالی یک تکرار من روبروی یک شبح تاریک
کم می شود تمام اتاق از من هی ضربدرخودم شده چشمانم
تنها هبوط کرده ام از برزخ در سایه های این شب سرگردان
من، پاندولی که می دود از آغاز هی میرسم به نقطه ی پایانم
هی بال پشت بال در این آبی گم کرده ام تمام وجودم را
هفت آسمان که بی تو گشایم پر تنهاترین پرنده ی زندانم
یک بیت هدیه نذر لبت کردم یک بیت قرض می دهیم لب را
تا قطره قطره ذوب شوم از تو جاری شود وجود تو در جانم
تکرار می شوم که مرا شاید در خاطرات خوب بگنجانی
تو دور می شوی که شکستن را به لحظه های خویش بفهمانم
با این شکسته های به جا مانده از مرد مبتلابه تب دریا
در ساحل دل تو چه خواهد شد پایان قصه؟هیچ نمی دانم!
هی کوچه باغ درهم گیسویت اینجا تمام فرصت آبادی ست
باد آمد و وزید به مه انگار حس می کنم بدون تو ویرانم.
اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم
اين روز را اضافه به تقويم مي كنم
آن لذت نگاه تماشايي تو را
بين خودم و خاطره تقسيم مي كنم
وقتي به انتهاي همين كوچه مي رسم
آنجا به ابتداي تو تعظيم مي كنم
حتي تمام پنجره هاي اتاق را
تا لحظه ي عبور تو تحريم مي كنم
حتي طلوع روشن خورشيد را، درست
با لحظه ي ورود تو تنظيم مي كنم
روي خطوط خسته و تكراري تنم
خطي از انحناي تو ترسيم مي كنم
چشمت چراغ سبز نشان مي دهد به من
فكري به حال سرخي و زرديم مي كنم
با اين كه هشت بيت من اندازه ي تو نيست
اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم
نشست آفتاب بهانه اي بود تا بدانيم كه كجا ايستاده ايم. رو به خورشيد ايستاده ايم يا ...
راه رفته ايم ...يا دويده ايم .... يا پريده ايم؟ كه لايق نام پرنده ايم...
كاش اين نشست ها تداوم يابد و اميدوارم كه (اميدوارم) جاي كاش را بگيرد
هم فال بود و هم تماشا.... دوستان ناديده ام را ديدم و آنها كه باب آشنايي مان آنجا باز شد...
فكر ميكنم كه كيلومترها ديگر نمي توانند و نخواهند توانست فاصله ي لارتا شيراز را بيان كنند ...
(آفتاب) شعر جديد لارستان بود.
...و يك غزل كوتاه
اشتياق، انتظار، خلف وعده هاي او
تيك تاك ساعت است، يا صداي پاي او
چشمه اي به روي كوه، مي شود يك آبشار
چشم هاي خيس من، روي شانه هاي او
آن مسير آشنا، تا ... درست پشت در
هم خودش غنيمتي ست، چند رد پاي او
در كه باز مي شود، لحظه هاي بارش است
خانه مي شود پر از، عطر خنده هاي او
خنده مي كند حضور او درون آينه
گريه مي كند كسي كه من ... درست جاي او
خوانده است آسمان و كهكشان و... هر چه هست
از لب سكوت من، شعر آشناي (او)
يك سوال بي جواب، دارم از ستاره ها
اين كه: او همان خداست، يا فرشته هاي او؟
غزلی از پدرم
اي دلنواز يارم، وي نازنين نگارم
پاي تو و سر من، اي بهترين شكارم
مهرت نشسته بر دل، كارم نموده مشكل
اي ماه چارده شب، بي ياد تو خمارم
من بي تو بيخود از خود، نامي نبردم از خود
نام شكوهمندت، دائم بود شعارم
مهر رخت درخشان، عالم همه پريشان
«والشّمس والضّحيها» ، مصداق آشكارم
زلفت كمند جانم، اي مونس روانم
من روز و شب مریدت، با غير تو چكارم
فرياد «الاجل» شد، ما را جهان به سر شد
تا كي سراب يارا؟ تا كي عطش نگارم؟
صداي خش خش تقويم هاي پوسيده
و فصل يخ زده ي ابري نباريده
هنوز هم كه هنوز است چشمهاي زمين
دروغ بودن خورشيد را نفهميده
غروب: هر چه سياه است، هر چه تاريك است
درخت: هر چه كه پاييزي است و خشكيده
سکوت: حرف جهان، سهم ما ز هر فریاد
سراب: هر چه كه تشنه از آب فهميده
صداي بارش باران به قصه ها پيوست
كسي بجز نفس باد، هيچ نشنيده
...
هنوز چشم به راهيم و شمع در دستيم
براي آمدن او كه ماه را ديده
كسي به حرمت شبنم ميان تابستان
كسي به قدمت آن شاخه هاي ناچيده
كسي كه شب به نگاهش، عجيب، حساس است
كسي كه روي عطش هم گلاب پاشيده
«كسي كه سبزتر است از هزار بار بهار»
ز زرد بودن تقويمها نترسيده
...
بيا و پشت همين قافيه سلامم كن
بيا كه قدر تو را هيچكس نفهميده
خط خطی ام کن
مچاله ام کن
اما مرا دور نینداز
می دانم یک روز برمی گردی
و دستانت دوباره در آغوشم می گیرند
صافتر از همیشه
بازتر از همیشه
می دانم
من، هنوز جایی برای نوشتن دارم...
گوش کن!
می شنوی؟
آنجا، مشرق چشمت
اذان مغرب مرا می گویند...
به جای خواندن "کامنت" های تکراری
به جای دیدن "وبلاگ" های اجباری
نشسته ام پس تکرار سرد "اینترنت"
و منتظر که برایم (به روز...) بگذاری
